|
غروب یکی از همین روزا از پنجره چهارمین طبقه یه آپارتمان بلند که تا چند وقت دیگه باید تخلیه اش کنیم خیره شدم به شهر و آسمون و دور دستا.زل زدم به کفترایی که تو آسمون می پریدن. به خورشید که پشت ابرا بازی می کرد.به این شهر بی شکل و وحشی که هر کی پی کار خودشه و پر از خشمی که نشون نمی ده.کاش ادم می تونست از حس درونیش هم عکس بگیره کاش می شد تموم قسمت پنهون آدما رو عکاسی کرد... مث همین عکس آسمون و خورشید و ابر...غروب جمعه بود که من حال و هوای آسمونو تو قاب کوچیک دوربینم ثبت کردم. شنبه روز بدی بود شنبه روز بدی بود روز بی حوصلگی وقت خوبی که می شد غزلی تازه بگی ْْْروز یکشنبیه من جدول نیم تموم همه خونهاش سیاه توی خونه جغده شوم صفحه کهنه یاداشت های من گفت و شنبه روز میلاد من اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابر که بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه غروبه سه شنبه خاکسری بود همه انگار نوک کوه رفته بودن به خودم هی زدم از اینجا برو اما موش خورده شناسنامیه من روز چهار شنبه من هه وقته خوشبختیه ما وقت گندیدن من وقت جون سختیه ما عصر پنجشنبه امد مثله سقاهک پیر رو نوکش یه چیکه آب گفت به من بگیر بمیر + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 11:12 توسط مریم اکبری |
براي هيچ كس
(ایرج رشوند) + نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 5:7 توسط مریم اکبری |
چندساعت اضطراب چند ساعت دلشوره یک عمر همه ترس همه پنهان کردن آنچه که حق ماست همه گذشتن از آنچه که باید. گناه ما هیچ است به جز زن بودن، گناه ما هیچ است به جز آنکه حقمان را می خواهیم عقربه های ساعت به هفت نرسیده اند که می شنوم آیدا نیز به شمار زنان در بند افزوده شده است با چند نفر دیگر.به شمار مادرانی که برای فردای فرزندشان به کوشش نشسته اند.نفسم بند می آید و همه به انتظار پنجشنبه های پویان فکر می کنم که چشم به راه مادر است تا بیاید از پس تمام خستگی ها و فردا جمعه هر دو با هم تعطیلات را بگذارنند.اما حالا چگونه خبرش کنم که مادر نمی آید این هفته؟ نه کار من نیست این یکی. تشویش و اضطراب همراه همیشگی ماست و حالا یکی دیگر باید تاب بیاورد این تشویش را پویان کوچک قصه زندگی آیدا .... همه اش حالا با تلفن آیدا تمام می شود برای امشب. تا روزهای بعد آیدا آمده است بیرون زنگ می زند و من شادتر می شوم می توانم حالا به پویان خبر بدهم که هست مادری که برای فردایش می کوشد.می آید همین حالا به شوق دیدن فرزندی که آیندهرا به انتظار نشسته است و به این می اندیشد فردای من چه خواهد بود؟آزادیت مبارک...جای تو در بند نیست.جای هیچ زنی پشت این میله های سرد آهنی نیست . + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 2:40 توسط مریم اکبری |
دنیای ما قصه نبود + نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 23:23 توسط مریم اکبری |
اونقدر عصبانی و خشمگینم که حوصله هیچ چیز رو ندارم. نمی دونم واقعا چی باید بنویسم ؟اصلا برای چی بنویسم زمانی که هیچ یک از این حرف ها و صدا ها به مسئولین نمی رسه. دلم می خواست پنجره اتاق رو باز کنم و بلند داد بزنم فریاد بزنم که حق من و هم جنس من از این زندگی لعنتی که داریم توش دست و پا می زنیم چیه؟ بد بختی اینجاست که ضربه اول هم از همین هم جنست می خوری. تازه داشتم می خوابیدم که یکی از دوستانم تماس گرفت و سراغ یه وکیل رو گرفت که همیشه خدا یا گوشیش خاموشه و یا جواب نمی ده!راستش کنجکاو شدم و پرسیدم ماجرا از این قرار بود که همسر عزیزشو رو با خانمی دیدن و شروع کردن به دعوا و کتک و کتک کاری! از قرار معلوم هم بدجوری کتک خورده بود که به سفارش دوستان رفته پزشک قانونی و شکایت و شکایت کشی. راستش اول کلی اون هوو محترم رو فحش دادم و بعد که کمی فکر کردم دیدم اون شوهر عوضیش مقصره، که همه آتیش ها از گور اون در می یاد بعد به این فکر می کنم که اون زن چرا باید این کار رو بکنه؟ 12 سال زندگی مشترک و این هم دستمزد این همه سال؟ من که جای دوستم بودم تا جا داشت به جای هووم شوهرم رو می زدم !خداییش همه چیز عوض شده یا مردم عوضی شدن اصلا جامعه بی اخلاق شده. یه کم با حمید حرف زدم اونم می گه اون زن بدبخت که صیغه این شده از بدبختیش بوده! مقصر شوهر که پا داده . وای خدای من باورتون نمیشه اونقدر داغونم که اصلا نمی فهمم که چی دارم می نویسم آخه قانون چه حمایتی از این دوست من می کنه؟ تازه در طرح حمایت از خانواده داره زن دوم عقدی رو ............. بگذریم تازه بر فرض هم که شکایت کرد به غیر ازمهریه اعصاب خورد کنی چی داره ؟ فوقش چون تو دعوا اون هوو مقصر اعلام میشه و متهم به مبلغی دیه میشه تکلیف این 12 سال زندگی چی می شه تکلیف اون بچه معصوم چیه ؟ از بچگی بهمون یاد می دن چون تو دختری نخند، نرو، حرف بد نزن، بلند نخند، با متانت برخورد کن، آشپزی کن، خونه داری کن، شوهر داری کن، از خونه شوهرت قهر نکن، بدون اجازه شوهرت بیرون نرو، خلاصه خفه شو، بتمرگ! به قول پدرمرحومم بفرما و بتمرگ یه معنی می ده. از دوستم پرسیدم تا به حال هیچ اقدامی نکردی دادگاهی، شکایتی، گفت: رفتم دادگاه خانواده، قاضی محترم می گه خانم برو خدا رو شکر کنه شوهرت زنا نکرده واین خانم رو صیغه کرده آخه شما بگید کجای این قانون حمایت کننده خانواده است؟ + نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 0:39 توسط مریم اکبری |
چند روزیه که بد به بچه هاگیر می دم نمی دونم ای کاش اونها هم منو می فهمیدن و درک می کردند راستش همشون دوست داشتنی و مهربونن ولی این زبون لعنتی من مثل اینکه بازم دست گل به آب داده لعنت بر زبانی که بی موقع باز شود بگذریم دوستان عزیز خلاصه مارو حلال کنید اینم اخلاق گند ماست که رک حرف دلمون رو می زنیم ولی باور کنید که هموتون رو دوست دارم خاموش شدیم خاموش شدیم و چیزی نگفتیم مردم سکوت ما را عیب دانستند سخن گفتیم لیگ گفتند: بسیار سخن می گویید باز خاموش شدیم و چیزی نگفتیم گفتند: با سکوت می فریبند سخن گفتیم و پنداشتند ما نیرنگ داریم (جبران خلیل جبران) + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 13:11 توسط مریم اکبری |
ساعت نزدیک های 3 نیمه شب و من بر خلاف شبهای گذشته که از راه نرسیده به خواب فکر می کردم امشب بیدار بیدارم و چقدر دلم هوای آیدا رو کرده .مثل همیشه یه سری به آشپزخانه محترم زدم و باز هم کار های خونه و به این فکر می کنم که ما زن ها......................... بگذریم کلی تو فکر بودم تا اینکه یادم اومد بیام و هفت آرزوی محال رو که دلارام نوه کوچک خواسته بود رو بنویسم و چه بموقع و بجا 1- اولین آرزوم این بود که یه بار دیگه بابام رو ببینم کسی که عاشقانه دوستش دارم و هیچ کس و هیچ گاه کسی نمی تونه جاش رو برام پر کنه 2- جهانی عاری از تبعیض خشونت سنگسار و اعدام داشته باشیم 3- حمید یه نظمی به این کتابخانه و کتاب ها و کاغذ های محترمش بده 4- از ظرف شستن و خونه تمیز کردن آشپزی خلاص بشم 5- یه روزی من و حمیداز این شهر بریم جایی که هیچ کس دستش بهمون نرسه 6- این یکی که دیگه جز محالات که یه روز در خونه رو باز کنم و مهمون نداشته باشیم 7- در سن 30 سالگی بمیرم البته محال محال هم نیست + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 2:32 توسط مریم اکبری |
یکی در می زند،پاشو و باز کن در را.صدا می آید. صدای پای آشناست انگار. می گویند بهار است بهار... اما نه حسش نمی کنم. بهار را می گویم. نگاه کن به درخت ها که شکوفه داده اند سبز شده اند.نمیبینی شلوغ است این خیابان های لعنتی و مردم پولهایشان را خرج می کنند. این را که تو دیدی حس کردی خودت... اما تو خودت دیدی چشم داشتی یونس کفش نداشت. لباس نو هم نخرید. یا ان یکی چطور تا ثانیه های اخر التماس می کرد تا آدمس هایش را بخرند. آدمس هایش ماندن.طفلکی بغض گرفتش. ورفت... بهار است باز کن در را باور کن این بهار را. همه جا سبز شده است. مردم دسته دسته اسکناس هایشان را خرج می کنند و روی ماه هم را می بوسن. بیخیال هر چه که بوده و می بینن. اصلا چشماشونو می بندن. همینجا سر چهارراه دیدی چطور تو روز اول نوروز پسرک آدامس فروش... چقد تلخ شد. بهار را باور کن. نزدیک است که ... + نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 0:17 توسط مریم اکبری |
چقدر خوب که ما بچه شهرستانی باقی ماندیم. هیچ وقت یادم نمی ره وقتی مصاحبه های این فعالین زن رو تو روزنامه ها می خوندم چقدر ذوق می کردم و می گفتم یعنی میشه با هم کار مشترک داشته باشیم؟ ولی این حس اندکی طول نکشید و با دومین کار مشترک به در بسته خورد. اولین کار مشترکی که با گروه خانم شادی صدر انجام دادم رو هیچ وقت یادم نمیره، سایت فمنیستی تارا (تارنمای ارتباطی زنان) که قرار بود تمام اخبار زنان استان ها در هفته سه بار به روز شه و همه به این آمار و اخبار دسترسی پیدا کنند و اطلاع رسانی بشه. این سایت هم با زندان رفتن بچه ها ۳ ماه بیشتر دست نداد. تازه بچه ها داشتن جون می گرفتن، مقاله می دادن که سایت به کلی پاچید. اما دومین کار مشترک ما قزوینی ها با این روشنفکران مرکز نشین سر جریان سنگسار مرحوم جعفر کیانی و مکرمه ابراهیمی بود. البته ناگفته نماند این پرونده هم کشف تارا بود، قبلش در تارای قزوین منتشر شده بود. ولی نمی دونم جریان از چه قراره که ما ایرانی ها تازه دقیقه نود یادمون می افته که باید کاری کرد(نوشدارو پس از مرگ سهراب). البته قبل از سنگسار مکرمه جو خبری وبلاگ ها و وب سایت های خبری زیاد شد که پای مطبوعات سراسری به قزوین باز شد.پرونده سنگسار از طرف مسئولین تکذیب شد، سنگساری که گودالهایش را برای مکرمه و جعفر کنده بودن پر شد. همه چیز تموم شده بود که یک روز خبر رسید که ای دل غافل! جعفر کیانی در روستای آقچه کند تاکستان بدون حضور مردم روستا و با حکم قاضی اسحابی سنگسار شد. به محض سنگسار شدن جعفر تلفن من سوراخ شد. تماس پشت تماس و بچه های هم استانی درگیر ارتباط گرفتن و صدق خبر. حتی کسانی که نه نام آنها را نمی دانم پیگیر پرونده شدن و از هر کانالی که می شد خبر می گرفتن. تا ۲ روز بعد از سنگسار که آسیه عزیز مثل همیشه با عزمی راسخ این بار راهی استان قزوین شد. ساعت ۸ صبح بود که به قزوین رسید و راهی آقچه کند شدیم تمام راه داشت فکر می کرد به روستا که رسیدیم کلی بالا و پایین کردیم، محل سنگسار رو پیدا نکردیم وارد خود روستا شدیم و از محلی ها پرسیدیم. همه می گفتن که نذاشتن ما بریم ولی جاش رو بلدیم ، ما رو به محل بردن. نمی دونم ولی من تمام وجودم می لرزید. اولین بار بود که با چنین لحظه وحشتناکی روبه رو می شدم ، شنیده بودم سنگ های سنگسار از گردو کمی بزرگ ترن ولی اون چه که من دیدم شبیه بلوک بود. هر چه بود دلخراش بود و استرس زا، اصلا باورم نمی شد شب نمی تونستم بخوابم، تصور کردن اینکه یه انسان رو بذارن تو یه گودال و گرد تا گرد ش آدم هایی باشن که تمامشون عاری از گناه نیستن و پرتاپ کننده سنگ هایی هستند که خواستن گناه رو از جعفر پاک کنند!!!! وای خدای من حتی الان هم که دارم بعد از گذشت چندین ماه در موردش می نویسم دستانم به لرزه افتاده .خلاصه هدیه روز زن ما هم شد سنگسار جعفر. بگذریم، اصلا اینها رو نوشتم که بگم ممکنه همین روزها این اتفاق برای مکرمه بیافته. اما دریغ از این وکلای مسئولی که هر از چند گاهی یادشون می افته یه مصاحبه ای با روزنامه اعتماد ملی و یا... داشته باشن، در صورتی که مکرمه می گه که 3 ماهی می شه که هر روز به تلفن خانم صدر زنگ می زنه و دریغ از یک جواب. نمی دونم چه دلیلی برای این کارشون دارن؟ ولی ای کاش واقعا آدم ها به خاطر حکم انسانیشون و به خاطر حقوق بشری که ازش دم می زنن کاری رو انجام می دادن نه به خاطر ....... + نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 13:7 توسط مریم اکبری |
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 11:9 توسط مریم اکبری |
|